تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


... :)  

در پی کافه دنجی هستم
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن، یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه
از خودش دست بشوید گه گاه...
و حواسش به فراموش شدن ها باشد...
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن...
و صدایی که بخواند:
گل گلدون، بوی موهات، ای که بی تو خودمو...
و تو یک مرتبه احساس کنی
کافه یک کشتی طوفان زده است
وسط خاطره هایی که تورا می بلعند...
 

ادامه مطلب  

کافه زندگی  

می خواهم همراه شما به کافی شاپ بروم 
همان کافه ای که میان جنگل گه گداری مشتری دارد 
می خواهم با شما همراه شوم در میل کردن فنجانی قهوه شادی 
و کیک امید که با شکلات های پیشرفت تزئین شده است 
می خواهم با شما در میان کتاب های کافه 
کتاب خوش اخلاقی را بخوانم 
می خواهم با شما در کافه به موزیک آرامش گوش دهم 
و سفارش لیوانی خواب بدهم
 
پس با من به کافه زندگی بیایید جایی در جنگل قلب شما 
سارا.ف

ادامه مطلب  

کافه مهتاب  

منو برد کافه مهتاب
شاید چیز ساده ای به نظر بیاد
ولی من میدونم که با عشق انجامش داد، الکی نبود، واقعی بود
پر از مهربونی بوده وقتی کافه رو دیده که هم اسم منه و یه روز دستمو میگیره و بدون این که بهم بگه منو میبره اونجا
یه وقتایی خیلی خوش به حالمه

ادامه مطلب  

کافه میکس  

 
براش‌کامنت گذاشتم:« دعوتی به کافه میکس، البته میتونیم‌باکلاستر قرار بزاریم‌و‌بریم کافه و یه نسکافه مهمونت کنم»
جواب داد:«یهووو؟»
نوشتم:«یهو.»
 
 
ریحانه...
 
پی نوشت:
برای اینکه دقیق بمونه مینویسم: یه پیج دراینستا ازبچه های هم دانشکاهی.اما غریبه. بی مقدمه براش این کامنت رو‌گذاشتم و اوهم این حواب رو داد.

ادامه مطلب  

 

اوّلین بار که رفتیم کافه، همچین وقتی بود توی محرّم. من خیلی دل‌گرفته بودم. تو روضۀ «جون» برام می‌خوندی که غمگین نباشم از هیچی شدن و من اشک می‌ریختم. تو چه روضه‌خون خوبی بودی، چه قدر خالی شدم پیشت. کی گفته هیأتای الآنمون هیأت‌تر از اون کافه‌هه ست؟

ادامه مطلب  

158  

 
 دلم میخواهد بنشینم در یک کافه شلوغ
 تکیه بدهم به پنجره
 و به تماشا بنشینم
 دست ها را
 چشم ها را
 عشق ها را
 دلم میخواهد کافه چی برایم قهوه بیاورد
 سرد بشود
 تازه بیاورد
 بعد بنشیند کنارم
 آرام در گوشم بگوید
 کجا میگذرد فکر و خیالت؟
 جوابی نداشته باشم
 مات و مبهوت باز نگاه کنم
 و زیر لب بگویم کافه چی
 آمده بودم تا نمیرد
 باور بودن دستی
 نگاهی
 عشقی
 تلخی قهوه پیشکش همان هایی
 که میایند در کافه ات
 قهوه مینوشند تا یادشان برود
 چه تلخ کردن

ادامه مطلب  

 

#داستان_آموزنده
پیری ومعرکه گیری زوج عاشق !
پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. منمیرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.پیرزن قبول کرد.فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
مثلا بابام نذاشت بیام

ادامه مطلب  

سرانجام  

گفتیم کمی شعر برایت بنویسیمتو شعر بگویی و به جایت بنویسیماصلا من و عشقت به هوایت بنویسیمهی جمله به جمله به ثنایت بنویسیم
گفتیم ولی شعر شدن کار کمی نیست
معنای شرابی و خُمی حرف نداریجامانده ‏ی قرن ششمی حرف ندارییا لندنی و یا که قمی حرف نداریمعشوقه ‏ی قرن اتمی حرف نداری
این‏قدر تناقض، چه بگویم؟ چه بگویم؟
لبخند تو را صورت مهتاب نداردحافظ هم از این رندی تو تاب نداردسعدی که نگو از غم تو خواب نداردبیدل غزلی مثل تو نایاب ندارد
حالا منم و لشکر شاع

ادامه مطلب  

 

27 آبان در مورد تربیت بچه ها برام یه ویدئو فرستادی دیدم. در موردش حرف زدیم. پرسیدی حالا لباس چی بپوشم برای اولین بار خخخخ  من حموم نرفته بودم. قرار بشد تو هم نری. قرار شد هفت و نیم صبح اما شد هشت صبح اخر شب.
 
28 آبان جمعه. فهمیدم که رفتی حموم. خخخخ اما من نرفته بودم. راه افتادیم. یادم رفت از شال کرمیت تعریف کنم. بهت میومد واقعا اما نگفتم. تو راه بهم پسته دادی. رسیدیم انقلاب راحت. بعد رفتیم حلیم خوردیم. که زیاد بود. بعد از حلیم رفتیم پارک لاله نشستیم. خ

ادامه مطلب  

 

اصلا خاص بودن را دوست ندارم....
از امسال قصد دارم کاملا یک ادم عادی باشم....
کسی که مثل بیشتر مردم زندگی میکند
صبح ها با لبخند و احساس خوشبختی چشم میگشاید و اول از همه به افتاب
سلام میکند...
و تک تک لحظه های روزش را لمس نیکند
برای رسیدن به هدفی والا تمام تلاشش را نمیکند
به خودش و اطرافیانش سخت نمیگیرد و و همه را ادم میبیند
موجودی که نه تنها مجاز به اشتباه است بلکه اصلا گاهی دلش میخواد با آگاهی 
اشتباه کند و به کسی هم چه ؟... زندگی خودش است!
دختری که گا

ادامه مطلب  

کافه نوشت، ۱۴ شهریور ۹۵  

۵ عصر.
یک روز که ناگهان میشود یک روز بسیار شاد و میفهمم که ۶۰۰هزار تومنی که به حسابم ریخته شده، برای کاری است که یکسال پیش کرده ام و حالا میتوانیم بعد این چند هفته بی‌پولی ناهار دلخواهتری بخوریم و کارهای فارغ التحصلیت هم خوب پیش میرود، و همه اینها هیچ موجب شادی یک روز میتواند نباشد، که تنها لبخند توست که روزم را، روزمان را بسیار شاد میکند که کنارت میرویم همه کتابهای کتابخانه را پس میدهیم، ناهار محبوبت را، خیلی زیاد میخوریم (چه عکسی شد! یک رو

ادامه مطلب  

رویاهای غیر قابل دسترس  

 
برای رویاهای غیر قابل دسترس ما فقط دوحالت وجود داره؛ یا اینکه در یک سیاره ناشناخته در حال رشد هستن و روز به روز ما با رویاپردازی بیشتر داریم تغذیه شون می کنیم ، یا اینکه توسط آدمهایی در یک جغرافیای دیگه دزدیده شدن ، که این روزها با پیشرفت تکنولوژی و وجود شبکه های اجتماعی می تونیم پیداشون کنیم و ته دلمون به کسی که در حال زندگی کردن رویای ماست بگیم :رویا دزد !
مسلما به تعداد رویا پردازی های ما آدمهای متفاوت ، شغل های متفاوت، خانه های متفاوت  و

ادامه مطلب  

صندلی ها  

بازهم در کافه ای اشنا نشسته ام.صدای اهنگ...چه زیباست اندوه تو...چای لبریز در فنجان که بوی تلخی سرد بودنش مشامم را به اغوش کشیده...پاکت سیگار دایم چشمک می زند و این سینه را حکم معدومی می زند.وبازهم صدای اهنگ...وای که این واژه ها...ملکه ذهنم شده.دخترو پسری رو به روی هم مشق عشق می کنند و صندلی ها التماس نماندن.اخر این صندلی ها خاطره ها در وجودشان جاریست. مرا خوب می شناسند.زندگی ام با وجودشان عجیب گره خورده.اهای مردم پشت شیشه همانجا بمانید در کافه ذهن م

ادامه مطلب  

کافه  

اجازه هست ؟!
میخواستم بگویم بدون شما این شهر قفسی ایست تنگ و تاریک !
راستش کمی رودربایستی دارم با شما و دلم !
میخواستم بگویم ک خیلی دوستتان دارم ، اجازه هست که بخواهم همیشه درکنارم باشید؟!
اجازه هست که برایم انقدر صمیمی باشید که " تو " خطابتان کنم ؟؟؟
اجازه هست ؟؟
ک اعتراف کنم زندگی بدون تو برایم روزهایست از شب تاریک تر
و شب هایی بی طلوع 
می خواستم بگویم که برایم مردتر از تمام مردهای شاهنامه ای !
و حرف های ساده روزمره ات برایم عاشقانه تر از غزل ها

ادامه مطلب  

 

 
امروز نمی گذرد 
حتی با لهجه پاییز 
زمزمه برگی 
هوای ابری 
تو رد کلاغ ها را بگیر 
از روی نیمکت بی حوصلگی 
و من سقوط بی صدای ستاره را 
گوشه کلافه کافه ای 
کنار فنجانی تلخ
و سیگارم که کوچک و قد می کشد 
تمام نگرانی های 
فراموش کردنت 
امروز نمی گذرد

ادامه مطلب  

بازيگوشي نخست وزير  

در سال 2015 نخست‌وزیر نیوزیلند آقای جان کی به مشکلی عجیب برخورد؛ چراکه یک پیشخدمت خانم در رستورانی در اکلند در وبلاگش بارها شکایت کرد که آقای جان کی بارها موهای دم اسبی مرا کشیده است!  کی با خندیدن به این قضیه سعی کرد که به موضوع خاتمه ببخشد و در توضیح گفت: ما بازی‌ها و سرگرمی‌های زیادی آنجا داریم و جوک‌های خیلی خوبی داریم که آن‌ها باعث صمیمی شدن و گرم‌تر شدن روابط هستند ولی اگر الآن نگاه کنیم درکش نمی‌کنیم. وقتی که متوجه شدم آن دختر از این

ادامه مطلب  

گول حرف های زیبا را نخورید  

یکی از دوستان نوشته بود دنیای جای بدی است،استدلالشم این بود که چون گلفروش ها و کتابفروش ها ثروت ترین آدم های دنیا نیستند.وی با قلم روانش طوری این مطالب را بیان میکرد که تو اصلا به دل خودت شک راه نمی دادی که دنیا جای بدی است.
" علاقه ای به مهندس شدن ندارم . بشوم هم دوست دارم مسئول طراحی ریل قطار باشم ، مثل سوکورو تازاکی بی رنگ . دوست داشتم معلم ادبیات باشم یا هنر مثلن . دوست داشتم دائم در سفر باشم و یک گلفروشی - کتاب فروشی نقلی داشته باشم ، که کنارش

ادامه مطلب  

 

چقدر همه ی آدم ها به خاطر ترس هایشان بیدار مانده اند.
شبی که تا صبح راهروی خوابگاه کنارم بیدار ماند از ترس عنکبوتی که زیر تختم بود.
شبی که کافه کافکا به خاطر ترس از عنکبوتش بیدار ماند.
شبهایی که با احساس هایی با ترس از دست دادن عشقشان بیدار ماندند.

ادامه مطلب  

از گذشته‌ها  

یک دفعه‌اش مثلاً مال کافه گودو بود. نه کافه گودوی قدیمی چهارراه. این که می‌گویم جدیدتر است. هم‌اسم هستند فقط و گر نه ظاهر و شکل و شمایل‌شان زمین تا آسمان توفیر دارد. گودوی قدیم خاص‌تر بود و دنج‌تر و این‌ها. این یکی اما شیک و خوشگل و رنگی رنگی است و پر از گل و بلبل. خلاصه این‌که یک‌دفعه‌اش مال گودوی جدید بود. هفت، هفت و نیم صبح بود انگار. تازه چراغ‌ها را روشن کرده بودند و مشغول چیدن صندلی که رفتم تو. لفتش ندادم که بگویند هنوز دستگاه را روشن ن

ادامه مطلب  

10  

عاشق شدن مثل گوش دادن به صدای پیانو تو یه کافه شلوغ می مونه!
اگه بخوای به اون صدای قشنگ گوش کنی، باید چشمهات را ببندی و از همه صداها بگذری و نشنویشون، بقیه صداها واست آزار دهنده میشه، صدا پچ پچ مردم، صدا خنده ها، گریه ها، صدا به هم خوردن فنجان ها، حتی صدای باد...تو واسم اون صدای قشنگى که من به خاطرش هیچ صدایی رو نمیشنوم...
روزبه معین

ادامه مطلب  

95/6/7  

دقیقا سه ماهه دیگه 28 سالگی م تموم میشه!
که اصلا مهم نیست!
خسته ام!
امشب دارم میرم کرمانشاه! بیخودی دارم میرم! دارم میرم کمی فراموش کنم! کمی دوستامو ببینم! کمی زندگی کنم!
کلی قرار گذاشتم. با بچه های شاعر توی کافه مریم.
با بچه های مدرسه خونه ی نگین.
خسته ام.
خدایا مراقب مامانم باش.
خواهش می کنم.

ادامه مطلب  

کلید واژه خاطرات  

آلادگران-رهام-مهدکودک-میزنه بچه هارو گذاشتیمش!-غذا هم میخوره!فقظ میخوره!بامنم میخوره!بعدش حموم!
موئینی به من :(سرارتداد)تو باز پاتو کردی تو کفش من!؟خلیلی ف:سیاااااسیییی!
یگانه،کافه تریا،چیپس و پنیر،نگاه ملت!حرف زدن،زندگی نابسامان
تو مثل چمران..برادر..کتاب های جدید
دوتاکتاب "مرد" و "مهندس شهید؛چمران"رو دارم میخونم
 

ادامه مطلب  

طلسم شدگانیم  

بعد از دوجلسه ی کنسل شده، بلاخره امروز کلاس آرمان تشکیل میشود.آرمان شاگرد عزیزمن و رفیق راستین است. راستی باید نام دیگری برایت بگذارم. چقدر ناراحت کننده است که باید نامت راعوض کنم دخترکم...باچه ذوقی تورا ناردانه میخواندم...نام های پیشنهادی محسن مرا از خنده کشت...مسقطی!مقیاس!ساقه! و پشتش فامیلی ...:) باید این محسن روانی را ببینی. لابد روزی اورا دایی محسن میخوانی.شاید هم گندم. خب برایت نامهایی درنظرگرفته ام. نمیدانم کدامش رابیشتر دوست داری. باید ب

ادامه مطلب  

نوشتن و خوب بودن!  

کافه چی بود فکر کنم... 
جمله بالای وبلاگش این بود: نوشتن واقعا به اندازه خوب بودن دشوار است!
فکر می کنم خوب بودن ابدا دشوار نیست... همون طور که نوشتن هم دشوار نیست... 
فکر می کنم خوب موندن دشواره... 
و اگه این قیاس از نوع مع الفارق ها نباشه، به تبعش....
نویسنده موندن!

ادامه مطلب  

شبهای روشن  

دیشب برای بار چندم نشستم و فیلم شبهای روشن از فرزاد موتمن رو دیدم. هرچند وقت یکبار، یکی از دوستان بهم پیغام میده که جواتی حتما فیلم رو ببین.  کتاب و شعر و ادبیات و کافه رفتن شخصیت اول شبیه عادت های زندگی من است، ولی خدایی من اینقدر سخت و بی احساس نیستم. فیلم خوبیه و پر از دیالوگ های قوی. ببینیدش اگر وقتش رو دارید. 

ادامه مطلب  

 

خیلی مشکل وجود داره 
اما خب ما اومدیم رو کره زمین تا خوشبخت زندگی کنیم
پس با دوستامون میریم گردش میریم باشگاه میریم کافه های جدید کشف میکنیم میریم کتابخونه میریم خرید میریم همه جاهای قشنگ
یه شب دخترونه میسازیم  پیتزا  سفارش میدیم تمام رقص های دنیا رو اجرا میکنیم 
بدنمونو تکون میدیم و به دنیا نشون میدیم ما بیخیال ترین موجوداتش هستیم

ادامه مطلب  

ذهن اشفته عطی بانو  

سلام خوبین همگی؟؟
 دو سه روزی هست ننوشتم 
اخه اتفاقیم نیفتاده که بنویسم 
ولی امشب میخواستم کلی چیز میز بنویسم که همش از ذهنم پرید 
از کجا و چی و ...
دلم واسه مامان بزرگم تنگ شده 
واسه یه سری اختلافات خانوادگی بین خواهر برادرا که پیش اومده ما هم از دیدنش محرومیم 
چون خونه داییم زندگی میکنه با اعماله شاقه 
میدونین 
گاهی فکر میکنم دیگه نمیتونم ادمی دوست داشته باشم 
این خیلی بده 
اونم واسه یه مرداد ماهی
که زاده عشق و عاشقی و بدون محبت کردن و محبت

ادامه مطلب  

حصار امن  

 
اینکه زن 
بوی قرمه سبزی بدهد یا بوی قهوه 
یا اینکه اهل کافه و دنیای هنر و مافیهایش باشد 
یا اهل خانه داری و ظرایفش 
فرع مساله است 
اصل مساله این است که 
وقتی تکیه داده است توی بغلت و دستهایش را جمع کرده است توی سینه اش، ضربان قلب تو را پشت قفسه سینه اش بشنود... 
حس کند این حصارِ امن پابرجا میماند.
 
آخ که چقدررر حصار امن خوبه
چقدر این امنیت خوبه
چقدر گاهی خوبه من تکیه کنم
ولی افسوس ...

ادامه مطلب  

اینچنین بود...  

حال این روزهایم خوش نیست دلم باز برای تمام دلچسپونهایم تنگ شده.باز هوای سیگار بهمن به سرم میزند ولی ریه ام خراب است.باز هوای روزهای سرد پاییزی و زمستانی به سرم میزند و ولی تابستان است و هوایم گرم.باز دلم خنک میخواهد یک میز دو نفره دنج در کفیشه ولی تنهاتر از همیشه ام.نمیدانم هوایه همه دلچسپونه ها به سراغم می اید از نیمکت سهروردی بگیر تا ته کوچه ی مرزبان.همه را یکجا با تمام جزییاتش میخواهم ولی بازگشت به گذشته ناممکن.تمام پنجره های طبقه ی چهارم

ادامه مطلب  

و ما مومن بودیم ...  

 
پاییز میخزید در رگهای شهرمن اما هرگز کوچ تو را باور نکردمما میخواستیم رد پای کوچه باشیم در روز های برفی!و بهار از سر شاخه های گیلاس جوانه بزنیمولی افسوس که تو این کابوس را ترک نکردی
پاییز میخزید در رگهای شهراما این فکر که خزان برای ماستواقعیت نداشتما به طیف رنگ های پیاده رو مومن بودیمو کافه ها راویان روزهای خوشی بودندآری ...نباید کوچ تو را باور کرد نباید از پاییز اینگونه گریخت 
 
|دست از سر من بر نمیداره / این کاغذ و خودکار و حرافی|
 
 

ادامه مطلب  

مقایسه و معرفی مارکت های ایرانی  

معرفی اپ استورهای ایرانی: 
کافه‌بازار: اولین و قدیمی‌ترین مارکت ایرانی اندروید که تعداد کاربران بسیار بیشتری از دیگر مارکت‌های اندرویدی دارد. 
ایران‌اپس: مارکتی که در ابتدا تنها برای اسمارت‌فون‌های سامسونگ در دسترس بود اما پس از دریافت یک به‌روزرسانی کامل برای تمامی تلفن‌های‌ همراه در دسترس قرار گرفت.
مایکت: مارکتی با سابقه که اخیرا توانسته نظر کاربران زیادی را به خود جلب کند.
پارس هاب: کامل‌ترین مارکت ایرانی و دارای رابط‌کاربری ب

ادامه مطلب  

اول  

بادوم حوالی انقلاب داره نوشته میشه. تو یکی از همون کافه ها انگار. همون که نبش خیابون روبروی نشر امیرکبیره. یا اونکه روبرو سینما سپیده ته پاساژ داغونه س. چقد هوس شو کردم. مال اون موقعایی بود که هنوز عاشق بودم و امیدوار. هنوز اولاش بود عشق و عشقبازی. ینی فک میکردم که هس. تازه اومده بودم تو یه شهر گنده که هر چقدرم دستشو میگرفتم و تو خیابون باهاش راس راس راه می رفتم، هیچ کس کک ش نمی گزید. اصلا کسی نبود که بشناستمون. صاف صاف و با خیال راحت تو چشای عابرا

ادامه مطلب  

الو...الو...الو...  

بامزه بود و البته خاطره‌انگیز!:
الو...الو...الو...

همیشه که نباید برای عاشق‌شدن نیاز به وجودش باشد. گاهی می‌شود عاشق بود، بدون این که خیابانی را با هم متر کرده‌باشید. بدون این که دست هم را گرفته‌باشید و با تک‌تک خیابان‌ها خاطره داشته‌باشید. بدون این که در کافه‌ای قهوه‌ای را هورت کشیده‌باشید و صدای خنده‌هاتان چشم‌ها را به طرف‌تان برگرداند. عشق اگر عشق باشد و عاشق اگر عاشق، با صدای «مگه لالی که همه‌ش زنگ می‌زنی و حرف نمی‌زنی» هم می‌شود

ادامه مطلب  

بیست سالگی  

بیست سالگیِ من یا نمدونم بیست و یک سالگیِ من، باید بعدها که یکی ازم پرسید اینجوری بهش بگم
 
من اون موقع دانشجوی سال سوم پزشکی بودم، آسّه می رفتم دانشکده و آسّه میومدم. تو خیابون دانشگاه، یکم بعدِ سینما هویزه، بازار کتاب گلستان بود. واردش که میشدی، حوص اولیه نه، حوض دوم، سمت راست یه کافه کتاب بود؛ کافه کتاب آفتاب! تنهایی، بعدِ دانشگاه میرفتم اونجا بعضی وختا. اول بلیط سینما میگرفتم بعد تا وختی فیلم شروع میشد میرفتم اونجا میشستم؛ بین نمایشنامه

ادامه مطلب  

ُSaudade  

آن لکه ای که از لیوان سرد بر میز می ماند در زبان انگلیسی کلمه ندارد. در ایتالیایی دارد. آن مسیر درخشان شبیه جاده ای که از بازتابش ماه بدر بر سطح دریا پدید می آید، آن جاده روشن لرزان، در زبان انگلیسی کلمه ندارد. در سوئدی دارد. و یک چیزی هم در فارسی هست که در انگلیسی نیست. آیا مثل دو نمونه بالا ردی است از قرصی، سرد یا روشن؟ نه. ردی است از چیزی که در حوالی عشق می گردد، مثل شبح در جنگلی سایه.
من اکنون برای نوشتن آن چیز تمرکز کرده ام. و به یاد می آورم آن د

ادامه مطلب  

 

مردهایی هستند  که از نگاهشان ،از لبخند و حرف زدنش،از جرعه های کوتاهِ قهوه خوردنشان ... می شود فهمید، رازی دارند! میشود فهمید،که می فهمند . مردهایی هستند که با دیدنت دستپاچه نمی شوند ! اما عجیب دستپاچه ات می کنند ! شاید هرگز کنار ِبودن های تو قرار نگیرند ،شاید بودنشان لحظه ای باشد... به حدِ همان چند دقیقه،چشم در چشم شدن،در کافه ای دور !  به حدِ لحظه ای ،در را نگه داشتن و با احترام،تو را راهی کردن . اما باور کن!  کفایت می کند تا تو باور کنی، هست

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1